تبليغاتX
پـنـــداری

پـنـــداری

پنداری که واژه و رفتار می زايد اما، ناشناس می ميرد

ناگهان

غریبه‌ای روزانه‌ام میشود که شبیه توست...پیرانگی ات، اما تو... با همان موها و لبها و استخوانهایت...  که تماشا کرده‌ام تنها، خواب و بیدار...

غریبه غریبه می‌‌ماند... تو اما بیدار می‌‌شوی در خوابهایم... باز


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 14:51  توسط خیال  | 

شهر اگر نداشت اینهمه سایه‌های آشنا را که افتاده‌اند بر صورت‌ها و پیکرها، چشمم باور نمیکرد این تو نیستی‌ و لبخندت که چند قدمی‌‌ام ایستاده ای


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 13:5  توسط خیال  | 

پاره که می‌‌شود ناگهان پیراهن خاکستری فراموشی، می‌‌درخشد تو باز... چشم هم که می‌بندم که نسوزد، می‌سوزد تنم هنوز... سینه باز...




غبار خاک (اما)، سرگردان پیکی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 18:9  توسط خیال  | 

 

زخم درختان که بی‌ خویشمان می‌کند و وحشت باران که آراممان،

سیریم که از کسالت دیوارهای کمال و تشنه ی تماشای نقصان پله های ارگ،

بال پروانه‌های مرده که میخواهیم و زردی جاده‌های شهر،

رسوای خویشیم و تابوتی که بر شانه‌ می‌رویم 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 19:19  توسط خیال  | 

 

رام اگر نشدم از آشفتگی نوازشی بود... که به بلندی یالم نبود... پا اگر ندواندم از بریدگی گریه های ابری بود... که پخش می شد با باد... با نور... با بهانه، هر چه که بود...  

وحشی اگر رمیدم به جنگل و گم شدم بین شانه های بلند علف های بی اعتنا، شیهه اگر گذاشتم و بی ناله گذشتم حتی به زخم پام، گم شدم اگر گم که ننشست سایه های آهم به راه... چاره نبود، از هر چه که بود

 

                          

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 23:48  توسط خیال  | 

 

پیمودنی نیست... این پنج انگشت بین سرانگشتهای سرشارمان...

من، سرزمینم که می شوم دردمند، پنج انگشت می شود قاره ی نشسته میانمان روی نقشه ای در ابعاد این اتاق...  دورم از تو، دور...و نه نوازش خورشیدها، نه بوسه ی بارانهای سرزمینت، و نه حتی سکوت سلسله جبال این قاره ی پنج انگشتی، گذر نمی کنند از شانه های سخت تنیده بر طوفان زوزه کش میان استخوانهای دردم

 پیمودنی نیست... این پنج انگشت بین سرانگشتهای سرشارمان...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 12:50  توسط خیال  | 

 

تنها با آهنگ گامهایت نیست و انحنای خنده هایت و برق مهربانی چشمهایت و نرمی آهت، که پخش شده ای در جهان من... من که باردار می شوم از مهرت و شبیه می شود خنده هایم و گامهایم و نگاهم و آهم... و او که باردار می شود از مهر من و شبیه می شود خنده ها و گامها و نگاهها و آههایمان...  و او که باردار می شود از مهر او و شبیه می شود...

اینگونه پخش شدی و می شود مست هر که می شنود از هر که تو را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 2:0  توسط خیال  | 

 

از پس این     همه   زمان... ثانیه... دقیقه... درد... تلخی... فراموشی... روز... سال... تنهایی... تلخی... خستگی... تهی... بی نگاهی که گمان کنی و بنماید که می فهمد، چشم تو دیشب از کجا دوخته شد به خواب من... از مذاب کدام آه تراویدی و پا به پام و در به در گشتی سرزمین خیالم را شب تا به صبح... که بدانم هنوز هم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0:54  توسط خیال  | 

 

بیگانه می خواهمت سر تا به پا و کلمه به کلمه... که از سر بخوانم نقش تنت را با سواد بدوی نگاهم ... بیگانه آنچنان که واژه درماند و تفسیر بلغزد بر تغزل لبخند و احساس ذوب شود در حرارت مویی فاصله... از تیزی تمام شیب هات سقوط کنم بر شانه ها و باز از مو به مو بخزم بر چشمها... بیگانه، تا بایستم بر ابتدای تمدن و بیندیشم به زایش تاریخی که نطفه بسته در آهنگ قدمهام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 0:22  توسط خیال  | 

 

در مرز حادثه ایستادن است

بر پله های بندر متروک

زیر سایه ی ابرهای سیاه

و شانه به شانه ی زاری باران

که نه پروای چکه های چشم تو را دارد از هبوط

با نعره های مادر آسمان

عریان از درد

غوطه می خورد در رود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 16:43  توسط خیال  |